+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:28  توسط روباه
|
Salam salam
Az emroz mikham ke in webo taghir bedam az asheghone be ie webe hame fan harif omidvaram khosheton biad
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:58  توسط روباه
|
چو دلم ربودی اول به پیام آشنایی
گنهم چه بود آخر که کنی چنین جدایی
تو به هر طریق که خواهی بکش و بریز خونم
که حلال کردم اما نه به تیغ بی وفایی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:4  توسط روباه
|
*تويه دادگاه دلم حكم اعدام رو ميدم به عاشقي*
*حكم اعدام كمه توروزندون ميكنم*
*توروزندون ميكنم تويه جهنمه خدا*
*كه بسوزي هرنفس كه بسوزي تاابد*
*كه بدوني اين دلم بود كه بهش زدي كلك*
*توكه حتي نفست بويه لجن ميده بزك*
*بروگمشو بي صفت ديگه نگاه به من نكن*
*چشاتو درميارم ازحدقه اي دخترك*
*تورو حبست ميكنم تويه بيابونه خدا*
*كه خداهم به تورحمي نكنه...خوب به درك*
*كه بدوني اين دلم بود كه بهش زدي كلك*
*توكه حتي نفست بويه لجن ميده بزك*
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:41  توسط روباه
|
عشق فرمان داده كه به توفكركنم
روزوشب زيرلبم اسم تورا ذكركنم
دوستم داشته باش دوستم داشته باش
من به ان مي ارزم
كه به من تكيه كني
گل اطمينان را
تو به من هديه كني
من به ان مي ارزم كه در اين قربانگاه
توبه دادم برسي تو نجاتم بدهي ازغم بي همنفسي
توبه ان مي ارزي كه گريه بارانم را
به تو تقديم كنم
دوستم داشته باش دوستم داشته باش
توبه ان مي ارزي كه اسير توشوم
وبه يمن نفست انقدرزنده بمانم تا كه پيرتوشوم
توبه انميارزي كه گريه بارانم را به توتقديم كنم
عشق فرمان داده كه به تو فكركنم...؟
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 13:54  توسط روباه
|
ازدست تو نیست دل من از گریه پره
مثه تو طاقت نداره واسه توهرروز میباره
دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن
نباشی بی توبازمیمیرن میریزن
بی توهردم میبارن...
توتموم دنیامی توتموم حرفامی
توهمه لحظه گرم عاشق بودنی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 21:36  توسط روباه
|
يه عالم غصه يادم مياره داغ پشت دستم
كه چطور برايه تو غرور چشمام رو شكستم
يه عالم قول دروغي تويه اين داغ عجيبه
قولايي كه از تو بامن يادگاريه غريبه
گفته بودي واسه چشمام از همه دنيا بريدي
تو ميگفتي عاشقونه منو به دنيا نميدي
اما رو چشمايه خيسم داغ تنهايي نشوندي
زدي اتيش به غرورم منو از ريشه سوزوندي
داغ تلخ روي اين دست قصه هاش يكي دوتا نيست
كاري كه تو كردي با من حتي گفتنش روا نيست
تو قسم خوردي به اشكام كه منم تموم دنيات
اما زود دست تو رو شدكه دروغ بود همه حرفات
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:34  توسط روباه
|
بيا درويش بشيم خاكي و بي ريا شيم
قفل تن رو بشكنيم از من وما رها شيم
بيا پروانه صفت به دورهم بگرديم
زير چترمعرفت يكدل ويكصدا شيم
زندگي با كرم صفا نداره
عالم فاني بقا نداره
اوونايي كه خاكين
عاشق دل پاكين
پيش خدا عزيزن وشاه وگدا نداره
افتاده شو مغرور نباش پروانه شو بي نور نباش
اين همه به مال ومنالت نناز
يااينكه به حسن جمالت نناز
دوروز دنيا كه منم نداره
خوردن حرس بيش وكم نداره
زندگي بذر محبت كاشتنه
نه به ناداري ونه به داشتنه
حاصل عمر گران مايه ما
نامي نيك بجا گذاشتنه
...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:45  توسط روباه
|
من دیگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضایه قصه رو مهمونیه
من دیگه بسته برام تحمل این همه درد
بسه جنگ بی ثمر برایه هر زیاد وکم
وقتی فایده ای نداره قصه خوردن واسه چی
واسه عشقایه تو خالی ساده مردن واسه چی
نمیخوام چوب حراجیرو به قلبم بزنم
نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم
نمیخوام دربه دره پیچ وخم این جاده شم
واسه اتیش همه یه هیزم اماده شم
جایه اوون جود کم وخایق و افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
همه حرف خوب میزنن اما کی خوب این وسط
بدو خوبش با شما ماکه رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین
اره دنیا ما نخواستیم دل و باخودت نبین
این همه چرخیدی و چرخوندی اخرش چی شد
اوون بلیط شانست..اره..بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جایه عاشق پس کجاست
این همه طلسم ولش جایه خوش دعا کجاست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:55  توسط روباه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 22:32  توسط روباه
|
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گریند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
و زان دلخستگان راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام، در آن دم ، که بر جا دره ها
چو مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر
به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:43  توسط روباه
|
قدیما قدیترا که از کنارش میگذشتم
رویه قامت بلندش یادگاری مینوشتم
دوباره فردا که میشد زیر نور زرد خورشید
میرسیدم تویه کوچه باز چشام درختو میدید
میرسیدم تویه کوچه یادگاریمو میخوندم
واسه خواب خستگی هام پیش اون درخت میموندم
یه روز از روزای هفته وقتی صبح شد تورو دیدم
دلم از عشق تو لرزید روتنش یه دل کشیدم
دیدم اون دل تک وتنهاست غروبا غمش میگیره
کنارش یه دل کشیدم که تو تنهایی نمیره
حالا سالهاست دیگه هیچ کس یادگاریمو نخونده
اما اسمت با دوتا دل هنوزم همونجا مونده
ok...honey..

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:6  توسط روباه
|
دوست دار کسی باش که دوستدار تو باشد
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:32  توسط روباه
|
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:28  توسط روباه
|
all you need
is love give me
chance to love
you my sweet heart
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:45  توسط روباه
|
عشق فرمان داده كه به تو فكر كنم
روز و شب زير لبم اسم تورا ذكر كنم
دوستم داشته باش دوستم داشته باش
من به ان مي ارزم كه به من تكيه كني
گل اطمينان را تو به من هديه كني
من به ان مي ارزم كه در اين قربانگاه تو به دادم برسي
تونجاتم بدهي از غم بي همنفسي
تو به ان مي ارزي كه گريه بارانم را به تو تقديم كنم
دوستم داشته باش دوستم داشته باش
تو به ان مي ارزي كه اسير تو شوم
وبه يمن نفست انقدر زنده بمانم تا كه پير تو شوم
........................
اين نوشته رو از روي دفتر خاطرات يه دل شكسته برداشتم
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:42  توسط روباه
|
يه روز يه دختر كور با پسري دوست بود اون دختر هميشه به اون پسر ميگفت كه اگه من ميتونستم دوتاچشم داشته باشم كه تورو ببينم هيچ موقع از پيشت نميرفتم با تو ميموندم...يه روز يكي پيدا شد كه چشماشو داد به دختره دختر موقعي كه چشماشو باز كرد ديد كه اون پسر هم نابيناست به اون گفت من تورو نميخوام واز پيشت ميرم يه كم كه دور شد پسربا خنده تلخي به اون گفت كه مواظب چشماي من باش....
پس حالا توهم مراقب چشماي من باش....
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 13:11  توسط روباه
|
دارم دنبال كسي ميگردم كه بتونم بهش تكيه كنم....موقعي كه تكيه كردم پشتمو خالي نكنه.. دل شكستمو بتونه بند بزنه ....ووووو........... كسي رو اشنا ندارين ؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 13:6  توسط روباه
|
ميخوام تو اين قسمت لطف كنيد وباخوندن نوشته هام برام بنويسن كه بنظرتون چه جور ادمي هستم... بدون رودرواسي
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 13:0  توسط روباه
|
وضعيت روحيم خراب بود نميتونستم اپ كنم....
توكما بودم البته ازنوع عصبيش...
چراهمه دخترا نامردن....
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 12:31  توسط روباه
|
به دلم گفتم ای ساده فراموشش کن
تا کجا چشم براینجاده فراموشش کن
دست بردا ازاو خاطره بازی کافیست
فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن
ان نگاهی که دم اخر از او جامانده
پیش اوبرده وپس داده فراموشش کن
مردمان نگهش قبله نشینند ولیکن
دل که در دره نیفتاده فراموشش کن
گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدت
دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن
به شما بر نخورد حال غزل بودو گذشت
اتفاقیست که افتاده فراموشش کن
میدونی چرا چون منم فراموشش کردم؟؟؟؟؟!!
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:27  توسط روباه
|

پلی میسازم از عشق به سوی تو می ایم
وبه تو دسته گلی هدیه میکنم
دسته گلی از نور
که با ان دنیا را روشن کنیم
ببینیم که زندگی زیباست
آری هر چه هست از ماست
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:12  توسط روباه
|
باید اعتراف کنم
آری منم گاهی به اسمان نگاه میکنم
به چشمان ستارگان....
اما نه همه ی انها....
فقط انهایی که به چشمان تو شبیه ترند
تقدیم به ابجیم بخاطر اینکه یه تکون به من داد تا به خودم بیام
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:5  توسط روباه
|
اسم اصلی من محمد رضا است اما بعضی اوقات بخاطر علاقه به اسم ایرانی مخصوصا مهرداد خودمو با این اسم معرفی میکنم
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:11  توسط روباه
|

در مسلخ عشق جز نکورا نکشند
لاغرصفتان زشت خو رانکشند
گرعاشق صادقی ز کشتن مگریز
مردار بود هر انکه او را نکشند
افسوس ز بیداد جفا بالو پرم سوخت
چون شمع شب افروز زپا تابه سرم سوخت
فرق منو پروانه در این بود در عالم
پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت
دانی که چرا ز میوه ها سیب نکوست
نیمی رخ یارست ونیمی رخ دوست
ان زردی وسرخی که در ان میبینی
زردیه رخ یارست و سرخی رخ دوست
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 21:50  توسط روباه
|
ازشما میخوام به یه شکسته دل کمک کنین
لطف کنین متن زیرو بخونین ونظراتونو برام بنویسین
به کمک همه شما احتیاج دارم...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:49  توسط روباه
|
خیلی وقته که دیگه نه حال خودمودارم نه حاله کسیرو...
بعضی وقتا دوست دارم بشینم زارزار گریه کنم...
میدونم لابد الان میخواین بگین که بچه اس یا اینکه مرد گریه نمیکنه..ولی اگه بدونین تو دل من چی شدهوچی طوفانی راه افتاده بهم میگین که اتفاقا فقط مردا گریه میکنن....!!!
میخواین بدونین که چی شده.؟
حرفهای دلمو پس گوش کن...:
یه روز یه جوونی که تازه دل از چنگ راهزنایه این روزگار در اورده بود بایه دختر اشنا شد اول به این همش فکر میکردو تو سرش این بود که اینم یه راهزنه دیگست که دنبال کندنه سهمه خودش از قلبه اونه اما چیبگم که بعد گذشت چند روز بخاطر وضع اشفته ای که درخانه داشت دل به دریا زدو همش اینو پیش خودش تکرار کرد که نه اون بالایی هواسش بهم هست((منظور از وضع اشفته ودرهم وضع روحی اون پسره نه مالی)) اما غافل از اینکه
اون بالایی خیلی دوست داره که عروسکاشو تو وضعیت بدی قرار بده تا عکس العمل اونارو ببینه...
خلاصه پسر قصه یه ما دلو گرویه عهدش داد به دختره عهدش چی بود اهان... عهدش این بود که تازمانی که دختره سر قرارش باشه اونم به هیچ احدی چپ نگاه نکنه....خلاصه نمیخوام طولش بدم چون الان هم حالم گرفتس هم اینکه نمیخوام شمارو ناراحت کنم چند وقتی گذشتو پسره رک و راست هر اتفاقو ماجرایی که براش پیش می امد به دختره میگفت از بزرگترین چیزا تا چیزای خیلی کوچیک..هر دختره دیگه که چپ نگاهش میکرد به دختره میگفت به هیچ احدی نگاه نمیکرد هرکی هر چی میگفت سرشو مینداخت زیرو میرفت....
دختره هم حتی چند بار امتحانش کرد چه جوری باخبرای دروغ مثل مریضی یا امدن خواستگار وووو.....
البته حق داشت چون معلوم نبود شخصیت پسره براش اما...
اما وقتی که اون دوتا خیلی دلبسته بودن وهر لحظه هم که میگذشت پیوندو علاقه شون به هم زیاد تر میشد
یه اتفاق همه چیزو بهم ریخت . برایه دختره خواستگار امد پسره هم از همه جا بیخبر بود تا روزی که خواهر کوچیکه دختره همه چیزو گفت...مامان دختره با مطلع بودن از رابطه یه پسره با دخترش یکدفه بدون هیچ دلیلی خواست تا دل اونا رو بشکنه لابد میپرسین چیکار کرد از طرف دختره جواب بله رو گفت......
دختره هم بخاطره احترام به مادرشو قصمی که پیشه پسره خورده بود تا هیچ موقع تویه هیچ حالی به مادرش بی احترامی نکنه وهمیشه حرفاشو گوش کنه تن به این وصلت داد....
اون پسره با دیدن این اوضاع سریعا خودشو اززندگیه اون دختر بیرون کشید تا اتفاقه بدی نیفته وهیچ کسی کدورتی به دل نداشته باشه ...اما چه کنار کشیدنی به چه قیمتی ...اون پسر دوماهه تمام تو دلش طوفان بودو رویه صورتش سعی میکرد خنده داشته باشه تا دل کندن برایه دختره راحتتر باشه...
بعد از اون موضوع تا همین الان به هیچ کس دیگه نگاهم نمیکنه...
همه براش دیگه مترسکن ... یه زمانی شاد بود ولی الان دنیارو هم بهش بدین لبخندش بازم تلخه...
حالا من با تمامه وجودم از شما میخوام تا اشتباههای منو یا بهتره بگم پسره رو بهش بگین ...دیگه به دختره فکر نمیکنم اما دلم شکست.......!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:46  توسط روباه
|
من ازتمام دوستانی که داخل وبلاگ منو دیدن
ونظراتشونو برایه من نوشته اند ممنونم
امید دارم که ارتباط خودشونو با من قطع نکنن
زمانی که من داخل وبلاگ هستم ظهرها ساعت یک ۱
من همه چیزو درباره خودم گفتم میتونم ازتون خواهش
کنم که شما هم خودتونو کامل معری کنید
لطفا اسم سایت خودتنو بنویسید...........
ok......
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 13:9  توسط روباه
|
خوب میخوام درباره خودم بگم
اسمم مهرداد برایه کنکور دارم میخونم پشت کنکوریم
۲۳سالمه مجردم
به ایران عشق میورزم هی کشورم نه اون ایران
احساساتی هستم دوستی رادوست دارم
شوخ هم هستم
درسمم بد نیست )
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 13:34  توسط روباه
|
<IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/24.gif" width=18> <BR>
<P></P><BR>
<P><STRONG>دوستان میدونم که بهتر از من معانی کلماتی چون دوستی وعشق و...میدونین پس همه با هم بیاین نظراتمونو با هم در میون بگزاریم</STRONG></P><BR>
<P><STRONG>من مهرداد هستم وشما</STRONG></P><BR>
<P><STRONG> <FONT face="courier new, courier, mono" color=#ff3399 size=5> </FONT></STRONG></P><BR>
<P> </P>
09125286297:::::tel
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:55  توسط روباه
|